رسیدیم به داستان سوم از این سهگانه، به «دربارهی عشق».
بیدرنگ میرویم سراغ اصل مطلب و خلاصه:
صبح فرامیرسد. آلیوخین، بورکین و ایوان ایوانیچ در حال صرف صبحانه بودند که نیکونار آشپز برای گرفتن دستور غذا وارد میشود. آلیوخین میگیود که پلاگهیا عاشق این مرد بود، اما از آنجا که مردی دائمالخمر بود و حتا او را کتک میزد، ترجیح میداد که بدون ازدواج رسمی با هم زندگی کنند. اما نیکونار سخت معتقد به اصول دین بود و به این شیوه رضایت نمیداد.
سپش آلیوخین از چگونگی و چرایی عشق پرسشهایی مطرح میکند و قصد آن دارد که داستان خود را تعریف کند.او قصهاش را اینگونه میآغازد که پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه به ده بازمیگردد و تصمیم میگیرد همانجا بماند، کار کند تا ملکشان را از گرو بدهیهای پدر و هزینهی تحصیل خود دربیاورد.
همان سال به عضویت افتخاری محکمهی صلح انتخاب میشود و به سبب شرکت در جلسات کنگره و دادگاه بخش محبور میشود که هرازگاهی به شهر برود.آنجا با لوگانویچ، رییس دادگاه صلح آشنا میشود. لوگانویچ روزی آلیوخین را برای ناهار به خانهی خود دعوت میکند و او آنجا با آنا همسر آلیوخین آشنا میشود.
پس از آن روز آلیوخین به ده باز میگردد و آنقدر سرگرم کار و زندگی در ملک میشود که فرصت سرخاراندن هم نمییابد چه برسد به رفتن به شهر؛ اما یاد آنا را همواره در خاطر دارد. او چند ماه بعد برای تماشای نمایشنامهای که قرار است برای انجمن خیریه روی صحنه برود، به تئاتر میرود؛ آنجا آنا را میبیند که کنار همسر فرماندار نشسته است.
با هم صحبت میکنند و آنا ابراز میکند که تمام این چند ماه به یاد او بوده است و امروز هم آمدن او را به تئاتر پیشبینی میکرده است. آلیوخین شب را در خانهی آنا و لوگانویچ میماند و از آن پس هر وقت گذرش به شهر میافتاد حتا بدون خبر به خانهی آنها سر میزد. در این میان آنا با آشفتگی به استقبالش میآمد و اگر مدتی به آنها سر نمیزد نگران او میشدند.آن دو همواره از اینکه مردی تحصیلکرده مجبور است در ده بماند و همیشه هشتش گرو نه باشد، متأسف بودند و حتا از بازپرداخت بدهیهای آلیوخین دریغ نمیکردند؛ اما او هرگز از آنها پول قرض نمیگرفت.
سالها میگذشت اما آن دو از عشق خود به هم کلامی به زبان نمیآوردند.
تا اینکه آنا برای درمان بیماریهای عصبی پایش به مطب پزشکها باز میشود و توصیه میکنند که او راهی کریمه (احتمالن یک منطقه) شود.
روز سفر فرامیرسد. آنا سوار شده و قطار آماده حرکت است. آلیوخین شتابان به کوپهی او میرود تا سبدی را که جا گذاشته است به آنا برساند.
وقتی میرسد، همدیگر را به آغوش میکشند و آلیوخین اعتراف میکند که چقدر دوستش دارد.یکدیگر را میبوسند و برای همیشه از هم خداحافظی میکنند.
آخرین دیدگاهها