قصه، بگیر و نگیر دارد

 

در داستان قبلی یعنی داستان «مردی در جعبه»، بورکینِ معلم در ادامه و تایید حرف‌های خود پیرامون تنهایی و گوشه‌گیری بشر، یکی از همکاران خود را به یاد آورد و گذشته‌ی معلم زبان یونانی را روایت کرد.

ایوان ایوانیچِ دامپزشک می‌خواست روایت خود را تعریف کند که بورکین اظهار خستگی کرد و تقاضا کرد که بگذارد برای فردا؛ سپس به خواب ناز فرورفت.

و اما فردای آنها که قصه‌ی امروز من باشد؛ «انگور فرنگی»:

درست لحظه‌ای که ایوانیچ درصدد بیان روایت خود بود، چنان بارانی درگرفت که در خانه‌ی آلیوخین، ارباب یا ملاکی در همان حوالی پناه گرفتند. شب را همانجا ماندند و ایوانیچ روایت خود را برای آلیوخین و بورکین در حالی آغازید که پلاگه‌یا کلفت خانه برای پذیرایی میان‌شان در رفت‌وآمد بود:

ایوانیچ برادری داشت به اسم نیکلای که عکس ایوانیچ به تحصیلات خود ادامه نداد و در نوزده سالگی کارمند دولت شده بود.نیکلای با گذر زمان از شغل خود دچار ملال و روزمرگی می‌شود. تا اینکه روزها تنها به یک خواسته می‌اندیشد و یک آرزو را در دل می‌پروراند؛ «خریدن خانه و ملک کوچکی بر ساحل یک رودخانه یا دریاچه»

نیکلای در مخارج زندگی خود نهایت خست را به خرج می‌داد و پول‌ها را در بانک می‌انباشت.او با زن پیری ازدواج می‌کند و پول‌وپله‌ی او را هم بالا می‌کشد. سه سال بعد و با مرگ پیرزن تصمیم می‌گیرد ملکی برای خود بخرد.

روزی از روزها ایوان ایوانیچ به دیدن برادر می‌رود و می‌بیند که او آب و ملکی به هم زده است، همانطور که می‌خواسته: خانه‌ی اربابی، ساختمان مخصوص خدمه، باغچه و بوته‌های انگور فرنگی که خوردن انگورهایش جزء جدایی‌ناپدیر تخیلاتش بود.

نیکلای با وجد و ولع، با انگورهای باغ خود از برادر پذیرایی می‌کند؛ ایوانیچ می‌چشد اما انگورها ترش‌مزه و پوست کلفت‌اند.

پس از آن ایوانیچ از تغییر دیدگاهی سخن می‌گوید که از آن روز به بعد در خانه‌ی برادر برایش اتفاق افتاد؛ اما نه بورکین و نه اینوانیچ، هیچ‌کدام از این روایت قصه‌گون ارضا نشدند و نه حتا چیزی از سخنان او درباره‌ی تغییر دیدگاهش فهمیدند.

سپس هر سه در رخت‌خواب خود به خواب ناز فرورفتند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

75 + = 83
Powered by MathCaptcha