احضار روح‌های فریادرس

آنچه که در این داستان برایم جالب بود؛ اول، پایان‌‌بندی طنزی بود که تصورش را نمی‌کردم و دوم، راوی قصه بود. راوی‌یی که اول شخص و یک نویسنده است؛ و این نویسنده بودن راوی، جزییات ریزی را که شاموخین می‌دهد و درواقع بخش زیادی از قصه از زبان او روایت می‌شود، برای خواننده باورپذیر و موجه می‌کند. هر چه باشد او با یک نویسنده طرف است نه یک شخص عادی.

و اما خلاصه‌‌ی داستان «آری آدنا»:

آقایی به اسم شاموخین در کشتی کنار مرد هم‌سفر و هم‌مقصد خود می‌نشیند و شروع میکند به حرف زدن. حرفهایی که به قول راوی قصه از جنس اعتراف به گناهان است.

شاموخین بعد از اتمام تحصیلات به روستایشان برمی‌گردد و عاشق دختر همسایه می‌شود. دختری که برادرش در کار احضار روح است. این دختر، سر پر خیالی دارد و آرزویی جز پولدار و معروف شدن در سر نمی‌پروراند. هر چه این شاموخین بیچاره دلباخته‌تر می‌شود، از این طرف دختر از اینکه چند سال پیش به خواستگاری شخص نامدار بی‌مایه‌ای جواب رد داده است اظهار پشیمانی می‌کند.

تا اینکه روزی دختر با دوست برادرش که به خانه‌شان آمده، روی هم می‌ریزند و به ایتالیا می‌روند.یک ماه بعد اما دختر به شاموخین نامه می‌دهد و او را به ایتالیا دعوت می‌کند. او هم مثل چی (مثل چی؟) بلند می‌شود و می‌رود.در ابتدا به خیالش دختر و دوست برادرش با هم هیچ سر و سری ندارند چون اتاقشان جدا است اما چندی بعد متوجه می‌شود که جدایی اتاق فقط برای مخفی کردن رابطه‌شان است.

شاموخین قهرآلود به روستای خود برمی‌گردد و مشغول کار روی زمین و زندگی می‌شود اما چندی بعد باز نامه‌ای از دختر به او می‌رسد و او را به سمت خود می‌خواند. شاموخین این‌بار هم مثل چی؟ (همان چی‌ی قبلی)می‌رود پی دختر. این‌بار اما آن مردک که دوست برادر بود رهایش کرده و برگشته به روسیه.

یکی دو ماهی با هم خوشند و شهرهای مختلف را با هم می‌گردند اما کفگیرشان ته دیگ می‌خورد. پولی برای ریخت و پاش و زندگی مجلل نمی‌ماند و پدرش هم این‌بار تقاضای ارسال پول او را رد می‌کند.

مجبور می‌شوند یه روسیه بگردند اما نه در ده، بلکه در شهر چون دختر به ده رضایت نمی‌دهد.

مدتی بعد از این سفر، شاموخین مرد همسفرش را در خیابان می‌بیند و می‌گوید که برادر روح احضارکن دختر نزدشان آمده و آن خواستگار نامدار بی‌مایه را هم همراه آورده است؛ شاموخین آرزو می‌کند که روح جدشان درست پیشگویی کرده باشد و این دو با هم ازدواج کنند تا آزاد شود و به ده خودشان برگردد.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

53 − 47 =
Powered by MathCaptcha