جای معلم درون جعبه نیست

این داستان چخوف با دو داستان بعدی‌اش ارتباط دارد، یعنی دو داستان بعدی ادامه‌ی این داستان‌اند. اما اولی که اسمش «مردی در جعبه» باشد، عجب قصه‌ی خواندنی‌یی است. اول بار که خواندم، بیشتر غمناکی داستان مرا گرفت اما دوم بار طنز نهفته در آن را حس کردم. البته که مستحضرید، و ضرم، که منظور از طنز لزومن قاه قاه خندیدن یا لودگی نیست.

برویم سراغ خلاصه.

معلمی و دامپزشکی با هم راهی شکار می‌شوند. شب در انبار کدخدای ده اتراق می‌کنند. این معلم و دامپزشک از هر دری سخن می‌رانند تا می‌رسند به زن کدخدا که می‌گفتند زنی است که تابه‌حال به شهر نرفته و حتا راه‌آهن را ندیده است؛ تنها هر از گاهی شب‌ها از خانه بیرون می‌آید.

معلم گوشه‌گیری و انزوا را پدیده‌ی نوظهور این روزهای جامعه می‌داند و اینکه آدمها دوست دارند مثل لاکپشت یا حلزون در لاک خود بمانند.

این بحث معلم را می‌کشاند به تعریف کردن سرگذشت یکی از همکاران خود که معلم زبان یونانی بود: او مردی بود بخش‌نامه‌ای، یعنی تنها به اجرای چیزهایی که به او بخش‌نامه می‌شد اعتقاد داشت، حتا اگر درست نباشد. بسیار محتاط بود که مبادا از آن باوری که دارد، -چه اجتماعی و چه مذهبی و…- و تابه‌حال به او دیکته شده است، دست از پا خطا کند.

تا اینکه یک روز معلم جدیدی به مدرسه‌شان می‌آید و نزد آنها ساکن می‌شود. معلمی که خواهری همراه دارد. این برادر و خواهر، عکس آن معلم زبان عقل‌شان زایل نشده است. اندیشه‌ای از خود دارند و در سرشان به جای مغز، پهن نیست. پس در رفتار و کردار هم از آن معلم زبان دورند.

یک روز که معلم‌ها همه با هم قرار پیاده‌روی می‌گذارند، این معلم مغز خر خورده، می‌بیند که آن معلم تازه و خواهرش سوار دوچرخه دست تکان‌دهان و های‌گویان از کنارشان می‌گذرند. به معلم زبان برمی‌خورد که این چه حرکت زشتی است. زن و دوچرخه‌سواری! (واعسفا، وامصیبتا!) طاقت نمی‌آورد، جمع را رها می‌کند و برمی‌گردد خانه.(به جهندم و مرض)

چند صباحی می‌گذرد. معلم زبان به خانه‌ی معلم تازه می‌رود و مثلن نصیحت می‌کند که شما تازه‌کارید و خوب نیست که این آینده درخشانی که پیش رو دارید را خدشه‌دار کنید؛ که فلان لباسی که مد است را بپوشی یا کتاب زیر بغل در خیابان باشی و از همه بدتر، خواهرت سوار دوچرخه شود.(هعی…)

معلم تازه، آتیشی(و نه آتشی) می‌شود و فریاد برمی‌آورد که زندگی من به خودم ربط دارد و کسی حق ندارد در آن دخالت کند. معلم زبان، ناراحت از خانه می‌خروجد و می‌گوید ممکن است دیگران حرف ما را شنیده باشند، برای اینکه سوتفاهمی پیش نیاید من باید گزارش امروز را به آقای مدیر ارسال کنم.

معلم تازه را دیگر کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد. او را هل می‌دهد و از پله‌ها قل می‌خورد و می‌افتد پایین. در همان لحظه خواهر این معلم تازه که معلم زبان علاقه‌ای هم به او دارد، وارد خانه می‌شود و با دیدن او در آن وضع قاه قاه می‌افتد به خنده.

معلم زبان از ترس اینکه خبرش بین همکاران بپیچد و مضحکه‌ی خاص و عام شود، دیگر آن آدم سابق نمی‌شود. انگار که دل و دنیای خود را با هم از دست داده باشد. حالش به وخاومتی می‌افتد که یک ماه بیشتر دوام نمی‌آورد و می‌میرد.

 

والسلام.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 1 = 3
Powered by MathCaptcha