شخصیت این قصهی چخوف بسیار برایم عجیب بود و قابل تأمل. شخصیت اصلی دختری است که نمیتواند بدون عشق زندگی کند. تمام شور و حرکت زندگی او وابسته به این است که در زندگیاش عشقی داشته باشد. وقتی کسی را در زندگی داشته باشد که این احساس را در زندگیاش جاری کند، حالش خوب است و حتا چندان در بند این نیست که آیا از طرف مقابل این احساس را دریافت میکند یا نه. به واسطهی شخصیتهایی که وارد زندگیاش میشود یا به عبارتی عاشقشان میشود علاوه بر اینکه دلش پر میشود از عشق سرش هم پر میشود از اندیشه و فکر. یعنی حتا عقیده و نظر طرف مقابل را دربست مال خود میکند و مجذوب آن میشود.
در نهایت وقتی عشق مادری را تجربه میکند، باز هم مجذوب عقیده و نظر آن نوجوان نورس میشود.
فردا خلاصهای ازش مینویسم چون الان از خوابآلودگی قیلی ویلی میروم.
آخرین دیدگاهها