و حالا این منم و شروع یک چالش. چالشی که قرار است کمک کند بهتر بیاموزم و با ترسهایم مواجه شوم و کنارشان بگذارم. آیا موفق میشوم؟
از امروز میخواهم هر روز یکی از داستانهای چخوف را بخوانم و خلاصهای هر چند کوتاه و حتا پر نقص از آن ارائه دهم؛ چون امید دارم که اگر نقصی هم در کار باشد بعدها فرصت رفعورجوع آن خواهد بود.
تصمیم گرفتهام که این کار را از آخر به اول انجام دهم. یعنی برای شروع آخرین داستان کوتاه از چخوف را در نظر گرفتهام؛ که در جلد چهارم مجموعه کتاب او با ترجمهی سروژ استپانیان چاپ شده است؛ چون این داستانها به ترتیب انتشار چاپ شده و از استادی شنیدهام که رفتهرفته با افزایش سن نویسنده و تجربهدارتر شدن او، داستانها پختهتر و طراواتی به سامان میگیرند.
و اینک داستان عروس خانم و خلاصهای از آن:
نادیا دختری است که پدرش فوت شده و همراه مادرش در خانهی مادبزرگ متمول خود زندگی میکند. او مانند اغلب دختران هم سن و سال خود از شانزده سالگی آرزویی نداشته است به جز ازدواج کردن؛ اما حالا که بیست و سه ساله است و در شرف ازدواج با مردی مقبول، دلش خودش نیست و مدام احساس کلافگی و بیهودگی و انزجار میکند. ساشا که فرزندخواندهی مادربزرگ است و در مسکو زندگی میکند، آمده که تابستان را در خانهی مادربزرگ سر کند. در این میان او نیز به آتش احساس روزمرگی و بیهودگی که نادیا را احاطه کرده است، دامن میزند. مدام در گوشش میخواند که برای درس خواندن و زندگی بهتر راهی شهر شود.
حرفهای ساشا بالاخره کار خودش را میکند. یک روز نادیا به اتاق او میرود و خواهش میکند که او را همراه خودش از خانه ببرد. ساشا درخواستش را میپذیرد و میگوید که فردا تا مسکو او را همراهش خواهد برد اما از آنجا به بعد باید به تنهایی راهی پترزبورگ شود.
به این ترتیب هر دو میروند و نادیا از قید ازدواجی که دلش نمیخواست رها میشود. بعد از حدود شش ماه وقتی که نادیا امتحاناتش را از سر گذراند؛ قصد سر زدن به خانه میکند و تصمیم میگیرد که بین راه سری هم به ساشا بزند. اما وقتی وارد اتاق ساشا میشود درمییابد که دیگر درباره او چون گذشته فکر نمیکند و ساشا در نظرش نه تنها انسانی روشنفکر نیست بلکه بسیار پیر و از زندگی بریده مینماید. اتاق ساشا کثیف است و بهم ریخته و اثری از زندگی در آن دیده نمیشود. از طرفی سرفههایش از چند ماه پیش بیشتر شده است و با اینکه نادیا به او گوشزد میکند که برای مداوا اقدام کند، پشت گوش میاندازد و میگوید که چیزی نیست.
سرانجام نادیا، ساشا را ترک میکند و از مسکو راهی خانه میشود. مادر و مادربزرگ به خاطر ترک خانه او را بخشیده اند و با آغوش باز او را میپذیرند. یکی از روزها خبر میرسد که ساشا بر اثر بیماری سل مرده است. نادیا حالا همان شده است که ساشا میخواست کسی که وجودش به هیچ وجه به درد آن خانه و محیط نمیخورد. فردای آن روز بار سفر میبنند و شهرش را برای همیشه ترک میکند.
آخرین دیدگاهها